أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
243
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
هر چند كى تن شما آراستهء نبوت و رسالت و خلعت من است « 1 » نبخشيم بشما « 2 » ، خودش بيامرزم كى ايشان « 3 » گواه بر وحدانيت من است « 4 » . شعر [ 61 الف ] گر نصيب تو به دنيا بيشتر محنت كنم * غم مداراى مؤمن « 5 » آن محنت همه منت كنم محنت دنيا نصيب دوستان آمد از آنك * من به دنيا دوستان را از بلا قسمت كنم ور تو گويى اين چرا كردى ؟ بگويم من ترا * تو چه دانى ، من حكيمم كار با حكمت كنم در بلاء من ولاء دوستان پنهان بود * زين قبل من دوستان را جمله آن خلعت كنم كشف گردد آن بلا و تو بمانى در ولا * در زمانت رخ بسوى ساحت جنت كنم چون كى فردا زى من آيى از جفا عاجز شده * من شفيع آرم به پيش و مر ترا قوت كنم ور بخواهد آن شفيعت من ببخشم مر ترا * بر گناهت هم بفضل و عفو خود رحمت كنم پس برآرم من ترا بر « 6 » تكيهگاه خلوتم * گويم آنگه چونكه با تو ساعتى خلوت كنم
--> ( 1 ) - + بشماش ( 2 ) - « بشما » ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + و آفريدهء منست و بدل سوختهء آتش محبت منست : بيت ( 5 ) - بندهكان ( 6 ) - در متن : به تكيه